تبليغاتX
پرنده مهاجر

avare deyar ghorbat

 

 

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 دروغ می گفتی

  دروغ می گفتی 

      دست ازســـــر ما بردار , کنار تـــــــو نمی مونم

      یـــــه روز می گفتم عاشقم , اما دیــــگه نمی تونم

      تقصیر هیچکس دیگه نیست ,قصه ی ما تموم شده

      حیف همـــــــه خاطرها , به پای کـــی حروم شده

      دروغ می گفتی  که , برم از بی کسی دق می کنی

      اشکاتو باور ندارم , بـــی خودی هق هق می کنی

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 می روم ولی خسته. . .

می روم ولی خسته. . .

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم.تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو.ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد.می رقصد اشک

آه.بگذار که بگریزم من

از تو.ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی اه شدم.صد افسوس

که لبم باز بر ان لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم.خنده به لب.خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 نگاهم کن

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/saeid-raftan.jpg

نگاهم کن

نگاهم کن نگاهم کن
ببین این منم
که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم
نگاهم کن نگاهم کن
بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی
کسی جز تو نمی خواند
مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد
برای شادی روح شکسته
همان روحی که با عشقت گسسته
به آن عهدی که با قلب تو بسته....
ولی قلبت ....ولی قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت
  

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 مثل من

مثل من

چکه چکه شبنم
بر صورت زخم خورده ی
برگ آفتاب ندیده
بیچاره برگ
هیچ وقت طلوع زیبای خورشید را ندید، مثل من
چکه چکه باران
بر تنه ی سفت و سخت
سنگ تراش خورده
بیچاره سنگ
هیچگاه فرصت تکان خوردن
از زیر باران غریب را نداشت ، مثل من
چکه چکه زهر تو
بر ردای پاره ی
وصله خورده ی تن من
بیچاره من
همیشه دم از رضایت میزدم ، مثل خار

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 عزم وفا

عزم وفا

بازم خبر رسید که عزم وفا کنی
با آب توبه باز تو یاد خدا کنی

از کفر زلف خویش هراسان و توبه کار
بند نقاب خویش به یک باره واکنی

افسون مدم ، فسانه مخوان ،‌ طرفه لعبتی
خلقی به زلف خویش چرا مبتلا کنی؟

از گلبن مراد تو ای بی وفا نرست
شاخ محبتی که بدان یاد ما کنی

من آهوی رمیده به دشت نگاه تو
حیف است اگر که تیغ ز مژگان خطا کنی

در مجلس رقیب تو بی پا و سر روی
نوبت به ما رسید چرا پا به پا کنی ؟

مجنون صفت ز شور جنون بی خودم ز خویش
لیلای من مرو که قیامت به پا کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
جانا تو هم بیا که تماشای ما کنی

این جلوه از کجاست که از جور روزگار
دیوانگان کوی جنون را دعا کنی؟!

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 یاد

یاد

تهی کن جام را ای ساقی مست
 که امشب میل جام دیگرم نیست
مرا از سوز ساز و خنده ی می
چه حاصل ؟ زانکه شوری در سرم نیست
خوش آن شب ها ، خوش آن شب های مستی
که با او داشتم خوش داستان ها
 شرابم شعله می زد در دل جام
 در آن می سوخت عکس آسمان ها
خوش آن شب ها که مست از دیدن او
 هوایی در دلم بیدار می شد
 لبش چون جام سرخ از بوسه ای چند
لبالب می شد و سرشار می شد
چو از گیسوی او می آمدم یاد
سرودی تازه برمی خاست از چنگ
 به دستم تارهای موی او بود
 به چنگم ناله های این دل تنگ
نگاه خنده آمیزش در آن چشم
 به لطف نوشخند صبح می ماند
 مرا گاهی به شوق از دست می برد
 مرا گاهی به ناز از خویش می راند
سرودم بود و شور نغمه ام بود
که چشمانش نوید زندگی داشت
 در آن شب های ژرف پر ستاره
چو چشم بخت من تابندگی داشت
 کنون او رفت و شور نغمه ام رفت
 از آن آتش به جز خاکسترم نیست
تهی کن جام را ای ساقی مست
که دیگر ، میل جام دیگرم نیست

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 اندوه پرست

 

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پایز بودم 

    

  

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 پس از من

پس از من

من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش
بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش
چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار
چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش
من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ
نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش
 تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند
 نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش
این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت
 کوه ساران را زلال جویباران گو مباش
 گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم
پر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 گرفتار

 گرفتار

لب خشکم ببین چشم ترم را
بیا از باده پر کن ساغرم را
دلم در تنگنای این قفس مرد
 رسید آن دم که بگشایی پرم را

 عشق بی سامان

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

دریا

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ازین ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زینهمه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای نشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
می پرسد ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید


|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 

     راز

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خاک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
 ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 

     متن

    

|+| نوشته شده توسط در ساعت |
 
 

پشیمان

 
وفادار تو بودم تا نفس بود
دریغا همنشینت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همین جان سوختن بس بود بس بود
 
 
|+| نوشته شده توسط در ساعت |