|
باز از روي درخت مرغ عشقم مي پرد آتش عشقت مرا تا کجاها مي برد
باز قلبم مي تپد خسته حال و بي نفس مي زند فرياد که خسته ام از اين قفس
باز شمعي مي شوم تا بسوزم جان و تن اشک هايم مي چکد بر دل و دامان من
من که رسوايت شدم مي نويسم بر درخت مي نويسم در هوا يا به روي سنگ سخت
مي نويسم از غمت شمع و پروانه شدم چند روزي مي شود باز ديوانه شدم
|