درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟ بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند بيا ز سنگ بپرسيم زانكه غير از سنگ كسي حكايت فرجام را نمي داند هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است نگاه كن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگباراني ! گيرم گريختي همه عمر كجا پناه بري ؟ خانه خدا سنگ است
به روي نيمکت تنهايي من نشسته عابري غمگين و خسته شکسته در سکوتي مثل جامي و چشمش را کسي آيا نبسته؟ * چه زيبا مي نوازي مرد چوپان صداي هي هي اين گله زيباست صداي ناله هاي ني چه خوب است شبيه آرزوهاي فريباست! * صدايت را کسي آيا شنيده کسي از دست باران دانه چيده کسي از خوشه هاي زرد گندم صداي گرم ياري را شنيده * نمي دانم دلم از چي گرفته؟ براي ريزش باران چه دير است
کسي پروانه ها را برده با خود به آن جايي که شب هايش اسير است؟ * به آوازي که حسرت را صدا زد شبي آن مرد چوپان در دلم مرد تو مي داني چرا تنها شدم من؟ صداي ني مرا با خود کجا برد؟!