تبليغاتX
پرنده مهاجر
avare deyar ghorbat
 نوشدارو

در میان ظهر دیدم یک کلاغ
یک کلاغ از روی تیر برق خاست
یک نفر از پنجره فریاد کرد:
ای مسلمانان ! نگار من کجاست؟
*
زین همه آدم ، یکی با معرفت
سر به سوی او نتافت
یک نفر آهسته گفت:
راه سختی پیش پاست
*
هیچ کس از اشک او غمگین نشد
آدم بیچاره گفت:
من زمستان را شمردم روزو شب
من شکست ها خورده ام
میوه زشتی نچیدم از درخت
بار من کج هم نبود
...
پس چرا سهمی نبردم از نگاه؟!
این سکوت حقم نبود!
*
از خدا پرسیده ام
از شما هم همچنین
پس گناه من چه بود؟
*
هر چه گشتم در درون اینه
هیچ کس ، غیر از خودم
پیدا نبود
*
حجم این دنیای پر از گفتگو
همدمی بهر دلم ایا نبود؟
*
باز هم فریاد کرد
بغض او تکرار شد
اشک هایش می چکید
آسمانش تار شد

*
آدم بیچاره گفت:
ای مسلمانان!
نگار من کجاست؟
نوشدارو من نمی خواهم
همین حالا، دلی
در کنار من کجاست؟
*
هر چه می گفت
هیچ کس آن جا نبود
غافل از اینکه
نه یار و همدمی!
بهر او در این جهان
نوشدارو هم نبود!!
...

|+| نوشته شده توسط در  |
 خسته

عذابم را دو چندان می کنی
اما نمی دانی !
که من دیگر
نه آن مرغم
که بر بام تو بنشینم
نه آن آهو
که از دام تو بگریزم
...
دلم تنگ است
دلم تنگ است
سرودم خامشی رنگ است
بیا بنشین تماشا کن
فریبا را
که از سنگ است
و شعر من
نه از روم و نه از زنگ است

نه امیدی
نه دیداری
نه پروازی
نه حتی ، نغمه ای، سازی
...
چرا در من نمی میری؟
خیال خام بی پروا
کجا باید که بگریزم
من از تکرار این سودا
...
میان ناله های من
صدای باد می اید
صدای خاموشی های
زنی ناشاد می اید

|+| نوشته شده توسط در  |
 طاقت

همه هوش و حواسم به تو بود
چتر خوشبختی تو باز نشد
نفسم سخت گرفت
قصه آغاز نشد
*
غم و اندوه تو شد بوته اشک
که می آویخت به دیوار دلم
بگذر از من ، بگذر از این دل دیوانه من
هوسی نیست دگر بر تن بیمار دلم
*
تو که از آه دلت می شکند
تکیه بر این همه ماتم زده ای؟
تکیه بر من که خودم غرق غمم
درو تا درو مرا پرده ماتم زده ای!
*
هر شب از کوچه بن بست غمت می گذرم
تاب دیدار غمت نیست مرا

من همین جا ز غمت می میرم
طاقت اشک به آن چشم ترت نیست مرا

 

التماس

این دل شیشه ایم می لرزد
نزنی سنگ به آن
نروی جای دگر
نکنی قهر شبی و ...
نزنی حرف بد آهنگ به آن
...
دل من برگ گل است
همه ی چلچله ها می دانند
سوسن و میخک و یاس
باز آواز مرا می خوانند
...
تکیه گاه دل من نسترن است
با تو ام ای همه آزاد و رها
دست های دل من منتظرند
که بیاویزند بر شاخه ی سرسبز دعا
...

|+| نوشته شده توسط در  |
 هنوز خاطرات تو...

هنوز اتصال من...
به خاطرات مرده ات!
نگاه ناتمام من...
به عکس خاک خورده ات!
...
هنوز بوی کهنگی
میان شعر دفترم...
شبی که ماه می دمد
به اشک های آخرم...
...
کدام اهل معرفت
سری به خانه ام زده؟
و عطر ساده ی گلی
به روی شانه ام زده؟
...
کدام دست مهربان
مرا اشاره کرده است؟
کنار خانه ی دلم
چرا حصار و نرده است؟!
...
و سوت ساده ی قطار
چرا حزین و خسته شد؟
چرا تمام راه ِ من
پر از خطوط بسته شد؟
...
هنوز در حیاط ما...
کنار یاس مرده ات!
کسی نگاه می کند...
به کفش خاک خورده ات!
...
کسی سوال می کند...
کسی جواب می دهد...
و نامه های پشت هم...
مرا عذاب می دهد!
...

سوال می کنم چرا؟
نمانده جای پای تو!
چرا نمی رسد به من؟
جواب نامه های تو!

|+| نوشته شده توسط در  |
 دوباره گریه کردی


برایم گریه کردی ، باز پیداست

صدای هق هقت را می شناسم
...
میان ناله های پشت دیوار
فریبا گفتنت را می شناسم
...
مخواه پنهان کنی از من غمت را
سکوت نامه ات را می شناسم
...
دلت در حسرت پایان هجر است
دل شوریده ات را می شناسم
...
تمام سال و ماه و هفته و روز
غم دیرینه ات را می شناسم
...
نمی خواهی مرا غمگین ببینی
نگاه عاشقت را می شناسم
...
ولی از من مپوشان درد خود را
که راز سینه ات را می شناسم
...
مپوشان سرخی چشمان خود را
غروب دیده ات را می شناسم...
...
دوباره گریه کردی مثل هر شب
نگو نه! عادتت را می شناسم!
 
|+| نوشته شده توسط در  |
 سفر

 

من که باید بروم ...
برسم جایى دور ...
که نباشد اثرى از من و بیچارگی ام
سفر ظلمت من تا دل نور ...
*
من که باید بروم ...
خانه تنگ است و سیاه !
نازنین دلبر من !
عمر من گشته تباه ...
*
غمم از داغ سکوت
زخمم از حسرت عشق
هوس بوسه ى تو ...
مُردم از کثرت عشق !
*
من که باید بروم ...
زیر رگبار تگرگ
راهى دشت خَموشم ، به خدا ...
عاشق خلوت مرگ ...
*
نه صدایى که من آزرده شوم
نه دروغى ، نه فریبى ، نه ریا
بروم تا سر آن کوه بلند
که نوشتی تو بر آن اسم مرا ...
*
کاشکی سنگ مزارم بود و...
حبس می شد نفس سینه ی من
کاش با دست تو پایان می یافت
غم تنهایی دیرینه ی من
....

 

|+| نوشته شده توسط در  |
 حالا ببین

لحظه دیدار

ای حرارت بخش این قلب تهی
سردی جان مرا نظاره کن
نامه های خسته ام را پس بده
یا که بنشین و به خلوت پاره کن
...
آسمان بخت من خالی تر است
چشم خود را در شبم ستاره کن
تو برای لحظه ی سخت وداع
با نگاه خود به من اشاره کن
...
می روم پاییز را باور کنم
دور از چشم حسودان زمین
یار با دستان رنگین غروب
چشم بر هم می نهم ، حالا ببین !
...
در میان شعر هایم می روم
رو به پایانی که آغاز من است
بچه هایم نیستند دور و برم
مرگ شیرین تر ز آواز من است
...
می دهم اندیشه هایم را به خاک
خاک می داند که خاکی بوده ام
غربت و تنهایی و عشق تو بود
ورنه من کی از تو شکی بوده ام !؟
...
خاک باور می کند قلب مرا
خانه پر می گردد از غوغای مرگ
آه ! ای دستان پاییز و غروب
من کنون آماده ام تا پای مرگ

|+| نوشته شده توسط در  |
 تا دوباره

هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد
*
من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه
*
این منم این آفتابگردان تو
تو به هر سویی که می خواهی بچرخ
من ستاره چیده ام در یک سبد
شد گلیم آرزویم نخ به نخ
*
این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو
*
این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو
*
می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود
*
این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش
*
این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن
...

|+| نوشته شده توسط در  |
 
 
بالا

Bahar-20

كد پرواز پرندگان