|

عزم وفا
بازم خبر رسید که عزم وفا کنی با آب توبه باز تو یاد خدا کنی
از کفر زلف خویش هراسان و توبه کار بند نقاب خویش به یک باره واکنی
افسون مدم ، فسانه مخوان ، طرفه لعبتی خلقی به زلف خویش چرا مبتلا کنی؟
از گلبن مراد تو ای بی وفا نرست شاخ محبتی که بدان یاد ما کنی
من آهوی رمیده به دشت نگاه تو حیف است اگر که تیغ ز مژگان خطا کنی
در مجلس رقیب تو بی پا و سر روی نوبت به ما رسید چرا پا به پا کنی ؟
مجنون صفت ز شور جنون بی خودم ز خویش لیلای من مرو که قیامت به پا کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است جانا تو هم بیا که تماشای ما کنی
این جلوه از کجاست که از جور روزگار دیوانگان کوی جنون را دعا کنی؟! |